جزایر مارشال از 9 کشور دارای سلاح هسته ای به دیوان لاهه شکایت می کند!

Nuclear-Cake

جمهوری جزایر مارشال، یک کشور کوچک متشکل از 1156 جزیره کوچک، با مساحت کلی 181 کیلومتر مربع و جمعیتی در حدود 68 هزار نفر، از 9 کشور صاحب سلاح هسته ای به دیوان بین المللی دادگستری در لاهه شکایت کرده که بر خلاف تعهدات حقوقی و عرفی بین المللی شان، نه دست از مسابقه تسلیحاتی برداشته اند و نه در راستای خلع سلاح هسته ای اقدامات مؤثری انجام داده اند.

دیوان امروز پنجم اردیبهشت ماه 1393 خبر وصول شکایتها را در یک بیانیه مطبوعاتی منتشر کرده است. از میان نه کشور طرف دعوی، سه کشور هند، پاکستان و پادشاهی متحد (بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی) صلاحیت دیوان را پیشاپیش پذیرفته اند و بنابراین شکایت از آنها فورا در فهرست عمومی دعاوی مطرح در دیوان ثبت شده است. رسیدگی دیوان به شکایتهای جزایر مارشال از شش کشور دیگریعنی ایالات متحده آمریکا، فرانسه، روسیه، چین، اسرائیل و کره شمالی مشروط به آن خواهد بود که این کشورها صلاحیت دیوان را در رسیدگی به این دعوی بپذیرند، که البته به احتمال نزدیک به یقین چنین نخواهند کرد.

از میان سه کشور نخست، تنها بریتانیا عضو پیمان منع گسترش سلاحهای هسته ای (ان پی تی) است و جزایر مارشال در شکایت خود مدعی شده است که این کشور به تعهد خلع سلاح مندرج در ماده ششم آن پیمان عمل نکرده است. به بیان شاکی، بریتانیا نه تنها چنانکه پیمان مقرر می دارد فعالانه و با حسن نیت پی گیر مذاکرات بین المللی برای پایان بخشیدن به مسابقه تسلیحاتی اتمی نشده، بلکه با قطعنامه های مجمع عمومی سازمان ملل که کشورهای عضو را فرا می خواندند مذاکرات را آغاز کنند مخالفت هم کرده در این راه از سنگ اندازی و مانع تراشی دریغ نکرده است، ضمن آن که به جای خلع سلاح بارها نیت خود را بر حفظ سلاحهای هسته ای خود در دهه های آینده به صراحت بیان کرده است.

مبنای حقوقی شکایت جزایر مارشال از هند و پاکستان این است که تعهدات پایان دادن به مسابقه تسلیحاتی و خلع سلاح هسته ای مندرج در ماده ششم ان پی تی جزء حقوق عرفی بین المللی شده و برای تمام اعضای جامعه بین الملل، صرفنظر از آن که عضو پیمان باشند یا خیر لازم الاجراست.

حقوق بین الملل مربوط به کنترل سلاحهای هسته ای و بویژه پیمان انی پی تی سالهاست که به صورتی نا متعادل و یکطرفه تفسیر و اجرا می شود. پیمان کشورها را به دو دسته صاحب و فاقد سلاحهای هسته ای تقسیم کرده، ،دسته نخست را مکلف می کند که برای خلع سلاح هسته ای اقدام کنند و دسته دوم را مکلف می کند که از تلاش برای دسترسی به سلاحهای هسته ای چشم پوشی کنند. در حالی که آژانس بین المللی انرژی اتمی اجرای تعهدات دسته دوم را با جدیت نسبی پیگیری می کند، تعهدات دسته اول تقریبا مسکوت مانده اند و هیچ اقدام جدی ای برای تحققشان صورت نگرفته. شکایت کشور کوچکی مانند جزایر مارشال که مردمش سالها قربانی پرتوهای کشنده ناشی از آزمایشهای سلاحهای هسته ای ایالات متحده بوده اند ازاین باشگاه قدرتمندان جهان شاید این امکان را فراهم کند که نوری هم بر قانون شکنی اینان بیفتد و اگر این شکایت دست کم درباره بریتانیا یا هند یا پاکستان به صدور رأی دیوان بینجامد شاید بشود امیدوار بود که فعالان جامعه مدنی ضد سلاحهای هسته ای در سراسر جهان با استفاده از این روند قضایی و رأی نهایی در جنبش بی رمق خلع سلاح و منع سلاحهای هسته ای جان تازه ای بدمند.

 

 

نوشته‌شده در Uncategorized, خلع سلاح | برچسب‌خورده با , , | دیدگاهی بنویسید

آزاده به کسی اطلاق می شود که… به تأیید مراجع صلاحیتدار برسد

شبی در تابستان 1390، در شهر بوگوتا پایتخت کلمبیا، پ خاطراتش را از مأموریتش در ایران برایم نقل کرد. در سال 1369به عنوان نماینده کمیته بین‌المللی صلیب سرخ بر مبادله اسرای جنگی ایران و عراق نظارت کرده بود. از او چیزهایی شنیدم که هرگز در هیاهوی تبلیغات رسمی به گوشم نخورده بود و گمان می‌کنم مردم کمتر از آن‌ها خبر دارند. با کمی تحقیق تصویر نسبتاً کاملتری توانستم ترسیم کنم که البته هنوز بسیار ناقص است.

 یکی از مسؤولیتهای عمده صلیب سرخ در جریان مبادله این بود که کسی بر خلاف میل خودش به کشورش باز گردانده نشود. از هر دو طرف شماری از اسرا نمی خواستند برگردند. به نظر می‌رسد که سبب اصلی این امتناع این بوده که در کمپهای اسرا هم در ایران و هم در عراق از گروههای اپوزیسیون برای تبلیغ سیاسی بر ضد حکومت طرف مقابل استفاده شده بود، که البته این نوع فشار بر اسیر جنگی ناقض تعهدات بین‌المللی هر دو کشور بود. در عراق این کار به عهده مجاهدین خلق بود و در ایران بر عهده مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق. عده‌ای از اسرا جذب این تبلیغات شده بودند. روز آزادی که رسید این دسته بر سر دوراهی بازگشتن یا ماندن قرار گرفتند. بازگشت متضمن ریسک رویارویی با مقامات امنیتی کشور خودشان و اتهام خیانت بود.

 در این مرحله، ایران با قاطعیت خواسته بود که در مقابل هر یک اسیر عراقی یک اسیر ایرانی آزاد شود. شمار اسرای عراقی در ایران بسیار بیشتر بود و در نتیجه چنین معامله ای به نفع ایران بود. حکومت صدام حسین گرفتار جنگ کویت بود و می‌خواست که این کار سر بگیرد و پذیرفته بود.

در اولین مبادله، دو طرف هر یک صد نفر را با اتوبوس به نقطه مرزی مورد توافق آورده بودند. در دقیقه آخر یکی از اسرای عراقی تغییر عقیده داده بود و گفته بود نمی‌خواهد به عراق برگردد. عراقیها هم در نتیجه یکی از اسرای ایرانی را از اتوبوس پیاده کرده بودند تا در برابر 99 نفری که تحویل می‌گرفتند 99 نفر را آزاد کرده باشند. تصور کنید حال آن یک اسیر ایرانی را که بعد از مدتها اسارت دست کم دو سال، به احتمال زیاد خیلی بیشتر – در اولین کاروان آزادی تا لب مرز آمده و بعد برش گردانده اند. کاش می‌دانستم کیست و بالاخره کی آزاد شده و حالا کجاست.

گروهی از اسرای ایرانی که در آغاز به نمایندگان صلیب سرخ گفته بودند نمی‌خواهند برگردند بعد تغییر عقیده داده بودند و تصمیم گرفته بودند با وجود ریسکها به ایران بازگردند. احتمالاً امروز کسانی که به جای رفتن به کمپ اشرف به ایران برگشتند از تصمیمشان خشنودند. البته به محض رسیدن به ایران، این‌ها به جای اینکه مستقیماً نزد خانواده‌هایشان بازگردند اول چند روزی بازجویی می‌شدند و تجربه‌شان با آنچه که معمولاً از بازگشت آزادگان به وطن می‌شناسیم متفاوت بود. امروز هم قانون در ایران تنها اسرایی را به عنوان «آزاده» به رسمیت می‌شناسد که در دوران اسارت پیوسته به نظام وفادار مانده باشند، یا دست کم خیانتی نکرده باشد :

 «آزاده : به کسی اطلاق می‌شود که در راه تکوین، شکوفایی، دفاع و حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی و کیان جمهوری اسلامی ایران، استقلال و تمامیت ارضی کشور، مقابله به تهدیدات و تجاوزات دشمن و عوامل ضد انقلاب و اشرار در داخل و یا خارج از کشور اسیر شده و سپس آزاد شود. همچنین کلیه افرادی که از تاریخ 28/5/1342 تا 16/11/1357 با الهام از مبارزات و مجاهدات امام خمینی (ره) به دلایل امنیتی، مذهبی یا اتفاقات سیاسی دیگر به مدت سه ماه در بازداشت یا حبس قطعی بوده اند.

تبصرهاستمرار شرایط این بند در طول دوران اسارت و یا زندان باید به تأیید مراجع صلاحیتدار برسد ».

 با این حساب به احتمال زیاد هستند کسانی که سالها رنج اسارت در عراق را کشیده‌اند ولی هرگز از مزایایی که دولت برای «آزادگان» در نظر گرفته بهره مند نشده‌اند.

 گردش تاریخ چنین شد که امروز مجلس اعلای اسلامی در عراق در قدرت سهیم است در حالی که اعضای مجاهدین خلق که در عراق مستقر بودند بعد از تار و مار شدن اشرف سرگشته و آواره در انتظار آنند که کشور ثالثی پذیرایشان شود.

 اما در آن شب تابستانی بوگوتا، پ برای من صحنه ای را توصیف کرد که هنوز با یادآوریش منقلب می‌شوم : در یکی از روزهای مبادله، در میان بیابان بی آب و علف منطقه مرزی، اتوبوسهای اسرای عراقی و اسرای ایرانی با هم تلاقی کردند. پ در یکی از اتوبوسهایی بود که عراقیها را به سمت مرز می برد. با گرمای تند تابستان جنوب همه پنجره ها باز بودند. جاده تنگ بود و اتوبوسها کند کرده بودند تا بتوانند از کنار هم بگذرند. از دو طرف اسرا برخاستند و از میان پنجره های اتوبوس در همان لحظه کوتاه عبور از کنار یکدیگر، دور از چشم دوربینهای تبلیغات دولتی که در محل استقبال رسمی در انتظارشان بود، همدیگر را لمس کردند و بوسیدند. بی تردید این مردانی که پیشتر در سنگرها رو در روی هم نشانده شده بودند تا یکدیگر را بکشند، در این دم در چشمان دیگری رنج و شادی خود را بازشناخته بودند.

نوشته‌شده در تاریخ جنگ ایران و عراق | برچسب‌خورده با , , , , | دیدگاهی بنویسید

اگر در انتخابات 88 تقلب تأثیرگذاری نشده باشد چه؟

چند روز پیش مهدی فریمانی در تایم لاین فیس بوکش نوشته بود که پس از مدتها باور به فرضیه تقلب چند ماهی است که به این نتیجه رسیده که چهار سال پیش تقلب تأثیر گذاری در کار نبوده است. او که به عنوان نماینده ستاد مهندس موسوی در انتخابات 88 در یکی از حوزه های رأی گیری در مرکز تهران حضور داشته و تا پاسی از شب و تا تنظیم و امضا صورت جلسه شعبه اخذ رای به صیانت از آرای مردم مشغول بوده است می گوید که نتایج شعبه او با نتایج اعلام شده از سوی وزارت کشور مطابقت داشته. شکاکان به فرضیه تقلب می گویند که یک به یک دلایلی را که معتقدان به تقلب گسترده در تأیید ادعایشان می آورند می توان رد کرد. به عبارت دیگر تقلب هرگز اثبات نشده است. امید نقشینه ارجمند هم مقاله ای در این باره نوشته و این استدلالها را به تفصیل باز کرده است .

چهار سال پیش هم یوهان گالتونگ در این که واقعا تقلبی در کار بوده تردید کرد و رابرت فیسک نوشت که دوستی ایرانی که به خوبی از وضعیت آگاه بود به او گفته بود که اطمینان مطلق دارد که تقلب نشده است. گالتونگ و فیسک اما هر دو بر این نکته اتفاق داشتند که حوادث بعد از انتخابات اصل موضوع تقلب را تحت الشعاع خود قرار داد.

فرض کنیم که ظن گروههای بزرگی از مردم به تقلب در انتخابات 88 خطا بوده. با چنین فرضی خوانش ما از حوادث آن سال طبعا دگرگون می شود و پرسشهای تازه ای مطرح می شوند. از برخی کامنتهای زیر استاتوس فریمانی و همین طور از نتیجه گیریهای نقشینه ارجمند چنین بر می آید که از نظر برخی، از اثبات نشدن تقلب می توان نتیجه گرفت که سران مخالفان با اصرار بر تقلب مردم را به اشتباه انداختند و بحران به راه انداختند و حکومت گرچه در مدیریت بحران بسیار بد عمل کرد، در انکار تقلب حق داشت.

به گمان من قضیه را باید طور دیگری دید.

معترضان نشانه هایی دیده بودند که باورشان را به سلامت انتخابات از میان برده بود و خواسته شان در درجه اول روشن شدن حقیقت بود. حکومت اما، هرگز به این خواسته تن نداد. واکنش حکومت به تشکیک و بی اعتمادی شمار بزرگی از مردم بسیار متکبرانه بود : تشر زدن رهبر در نماز جمعه و بی اعتنایی مطلق شورای «محترم» نگهبان. اگر حقیقتا تقلبی در کار نبوده حکومت می توانسته به راحتی اثبات کند که ادعای تقلب بی اساس است و به این ترتیب خود سربلند بیرون بیاید و مدعیان تقلب را شرمنده و رهبرانشان را برای همیشه بی اعتبار و از زندگی سیاسی ساقط کند. اما نظام چنین نکرد. چرا؟ گویا تن دادن به یک تحقیق شفاف و بی طرفانه در روند برگزاری انتخابات که بتواند معترضان را بدون خشونت اقناع کند و به خانه هاشان باز گرداند در شأن نظام نبود. چنین راه حلی نه تنها بدون مایه گذاشتن از مشروعیت و اعتبار، حکومت را به نتیجه دلخواه می رساند، حتی می توانست مشروعیت آن را تقویت هم بکند. با وجود این تحقیقی صورت نگرفت و در عوض معترضان از کهریزک و بسیاری بازداشتگاههای غیر قانونی و شکنجه گاههای ناشناخته دیگر سر در آوردند، دادگاههای ناعادلانه ای که دیدیم برگزار و خونهایی که می دانیم ریخته شد و عاقبت حصر غیرقانونی بر رهبران مخالفان تحمیل شد. این تنها «مدیریت بد بحران» نبود، واکنشی بود ریشه دار، موجه و حتی بدیهی از دید صاحبان قدرت : با فرض این که اکثریت واقعا به احمدی نژاد رأی داده بود، معترضان در اقلیت بودند. از فرض سلامت نسبی  انتخابات 88، باید نتیجه گرفت که اقدام حکومت در سرکوب خشونت بار معترضان نه تلاشی بی سابقه برای دزدیدن رأی اکثریت، بلکه پرسر و صدا ترین و گسترده ترین نمونه روش عادی و معمول حکومت در تار و مار کردن یک اقلیت معترض و دگراندیش در سالهای اخیر بود. این بار خیابانهای چند شهر بزرگ صحنه اعتراض اقلیت شده بود و به همین سبب سرکوبها انعکاس بیشتری از موارد مشابه پیشین یافتند. اما جوهر واکنش حکومت همان بود که همواره بوده : باطل انگاشتن مطالبات و اعتراضهای اقلیت، توبیخ، تحقیر، سرکوب و تحمیل سکوت حتی در صورت وجود راه حلهای آلترناتیو بسیار مؤثرتر.

چنین تفسیری از وقایع 88 می تواند بسیار روشنگر باشد. نتیجه روشن این دیدگاه این  است که فاجعه بار ترین ویژگی رفتاری نظام جمهوری  اسلامی معامله ای است که با اقلیتهای معترض می کند. اگر قرار بر تغییر است، بی تردید اولویت نخست در اینجاست: باید مکانیسمها و قواعدی پیش بینی شوند که حقوق اقلیتهای معترض را به طور مؤثر حفظ نمایند تا از تکرار ستمهایی این چنین پیشگیری شود.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

«چنین شد که زرتشت خاموش شد»

IMG_20130423_112148نیکلا ویلد رمان گرافیکی تازه‌ای منتشر کرده با عنوان «چنین شد که زرتشت خاموش شد». ویلد این کتاب را مثل اثر پیشینش «کابل دیسکو» سیاه و سفید کار کرده و کتاب از نظر گرافیکی زیبا و چشم نواز است. داستان در پاریس آغاز می‌شود، جایی که نویسنده – که خود راوی داستان است – در نزدیکی خانه‌اش در کنار کانال سن مارتن با شنیدن آهنگ زبان دری متوجه حضور گروهی افغان می‌شود که مهاجر غیرقانونی اند و شبها را در پارک سر می‌کنند. با فارسی مختصری که می‌داند با آن‌ها حرف می‌زند و آشنا می شود. از طریق یکی از این بچه‌ها با دختری ایرانی به نام سوفیا آشنا می‌شود که پسر افغان در تهران باغبان خانه پدرش بوده. در نتیجه این آشنایی عاقبت رهسپار سفری به ایران می‌شود که دختر برای گروهی از دوستان پاریسیش تدارک دیده تا زادروز پدرش سیروس یزدانی را در ایران با او جشن بگیرند. برنامه اصلی سفر شرکت در مراسم افتتاح یک مرکز فرهنگی زرتشتیان در یزد همزمان با زادروز سیروس است. در همان آغاز و پیش از رفتن به سفر راوی متوجه می‌شود که پدر سوفیا مرده است. گروه به تهران وارد می‌شود و سپس به کاشان و اصفهان و شیراز و یزد می رود. راوی در طی سفرش در ایران به تدریج از داستان زندگی سیروس آگاه می‌شود و همچنین در می‌یابد که او در خارج از ایران کشته شده است و دادگاه متهم به قتل به زودی برگزار خواهد شد. کتاب روایتی در هم تنیده از زندگی و مرگ سیروس و محاکمه متهم به قتل او، تجربه‌های راوی در ایران وهمچنین باورها و آداب دینی و فرهنگ زرتشتیان ایران را به تصویر می کشد. نویسنده کوشیده تجربه خود در کشف آیین زرتشت و پیروان آن را به خواننده فرانسوی – که معمولاً از وجود آنان مطلقاً بی‌خبر است – منتقل کند. پی رنگ داستان هم این نیت را بازتاب می‌دهد : کتاب به سه بخش تقسیم شده به نام سه فرمان بنیادین زرتشت : پندار نیک؛ گفتار نیک؛ کردار نیک. انتقال این نوع اطلاعات کلی گاهی خوب در متن جا نیفتاده ولی آنچه بسیار خوب به تصویر کشیده شده شخصیت و داستان زندگی سیروس یزدانی است که قهرمان اصلی کتاب است و همه چیز حول محور زندگی و مرگ او می‌گردد و عنوان بسیار عالی کتاب هم بازتابی است از حقیقتی غم انگیز که در پایان عمر دغدغه بزرگ اوست.

در واپسین صفحه کتاب می‌خوانیم : « چنین شد که زرتشت خاموش شد اثری است داستانی، برخاسته از واقعیت». حقیقت این است که نیکلا به حکم آزادی ای که آفریننده یک رمان گرافیکی دارد چیزهایی بر رویدادها افزوده، برخی جزئیات را تغییر داده و همچنین به خواسته بازماندگان شخصیت اصلیش نامهای واقعی را مسکوت گذاشته؛ وگرنه سیروس یزدانی با نامی دیگر با همین شکل و شمایل وجود داشته و همین گونه زیسته و مرده است. در زمان دانشجویی در دانشگاه ام آی تی به جنبش مخالفت با جنگ ویتنام پیوسته است، مارکسیست بوده، در تاریخ و ادبیات و حقوق و علوم تربیتی تحصیل و پژوهش و تدریس کرده، پس از انقلاب اموالش را در ایران از دست داده، چند سالی به ناچار در تبعید گذرانده، سپس باز گشته، با خسارتی که به حکم دادگاه به جبران مصادره غیرقانونی اموالش دریافت کرده مرکز فرهنگی ایجاد کرده، در جامعه زرتشتیان بسیار فعال بوده و در میان جوانان زرتشتی بسیار محبوب، و سرانجام روزی در خانه‌اش در اروپا دشنه آجین شده و درگذشته است.

سیروس پیش‌بینی می‌کرد که از شمار زرتشتیان در سراسر جهان در سده بیست و یکم بیش از پیش کاسته خواهد شد و جمعیتشان رو به نابودی خواهد رفت. بویژه دیدن اینکه جوانان زرتشتی ایران را ترک می‌کنند برای او دردآور بود و آرزو می‌کرد و می کوشید با دمیدن روحی پویا در زندگی فرهنگی و اجتماعی همکیشانش این روند را تغییر دهد. او می‌دانست که سکون و زوال جامعه زرتشتیان از یک سو معلول سیاستهای تبعیض آمیز جمهوری اسلامی و فشار و تهدید روحانیت شیعه است و از سوی دیگر نتیجه بسته و دست‌نیافتنی بودن جامعه زرتشتیان که، از سر احتیاطی درونی شده پس از قرنها در محیطی خصمانه در اقلیت زیستن، ارتباط و داد و ستد فرهنگیش را با دیگر ایرانیان به غایت محدود کرده، کسی را از برون به عضویت خود نمی‌پذیرد و قواعد درونگروهی سختی برای حفظ خلوص و پاکی خود به اجرا می گذارد. سیروس خود سنت شکن بود. همسری غیرزرتشتی – و غیر ایرانی – داشت و اعتقاد داشت که زرتشتیان باید به ایرانیان دیگری که مشتاق شناختن آنانند روی بازتری نشان دهند و تأکید می‌کرد که ممنوعیت تبلیغ دینی بدین معنا نیست که درِ مبادله فرهنگی نیز باید بسته شود. با تمام کوششی که سیروس برای در چارچوب قانون ماندن می‌کرد گاهی نمی‌توانست از انتقاد صریح از برخی قوانین تبعیض آمیز جاری در ایران و فشارهایی که به گروههای اقلیت روا می شود خودداری کند.

با قتل سیروس به دست یک پناهجوی ایرانی که از مدتها پیش به خانه او در فرانسه رفت و آمد داشت، فوراً فرضیه «قتل سیاسی» و «توطئه جمهوری اسلامی» در میان گروههایی از مخالفان حکومت در خارج از ایران مطرح شد، بویژه که سیروس چهارمین یا پنجمین زرتشتی نامداری بود که به این ترتیب کشته می شد. نتیجه تحقیقات قضایی و گواهی فرزندان سیروس اما، این فرضیه را به صراحت رد کرد. متهم به قتل هم در زندان به مسیحیت گروید و با این کار نشان داد میل ندارد به ایران مسترد شود. رئیس وقت کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی یک بار در حین جریان پرونده شکایت کرده بود که دولت ایران از پرونده بی‌خبر است و خواستار آن شده بود که قاتل دستگیر و به اعدام محکوم گردد. اعدام، در یک کشور اروپایی که سالهاست مجازات اعدام را ملغی کرده. اعدام، در حالی که در ایران، اگر یک زرتشتی به دست مسلمانی کشته شود طبق قانون مجازات اسلامی نمی توان قاتل را قصاص کرد. جز ریاکاری و تصنع در این سخنان چه می‌توان دید؟ متهم به چهارده سال زندان محکوم شد.

در پایانِ «چنین شد که زرتشت خاموش شد» اما، علت مرگ سیروس همچنان مبهم می ماند. نیکلا می‌گوید که این ابهام را به عمد حفظ کرده : برای ادای احترام به همه ایرانیانی که ناپدید شده یا جان باخته اند و هرگز آنچه بر ایشان رفته به درستی روشن نشده است. ویلد سیروس را یک اومانیستِ رمانتیک و آرمانگرا می داند، مردی از عصری دیگر. باید گفت که حس ستایشش را به خوبی در کارش منتقل کرده است.

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هر کی نمی دونه بوروندی کجاست کلّه توی کیبورد

صفحه فیس بوک «مملکته داریم» یک عکس منتشر کرده از احمدی نژاد و رئیس جمهوری بوروندی، از اون بغل کردنهای سفت و سخت محمود که احساسات برادرانه اش فوران کرده اند.
ادمین در حاشیه این عکس نوشته:
«کشف جدید احمدی‌نژاد: رییس‌جمهور بروندی!
هر کی مثل من نمی‌دونه این کشور کجاست: لایک+شر+کامنت+کله‌تو‌کیبورد».

تا این لحظه نزدیک هفده هزار نفر این عکس را لایک کرده اند و نزدیک سه هزار نفر به اشتراک گذاشتندش. یعنی چه؟ یعنی همه اینها همصدا با ادمین دارند افتخار می کنند به این که نمی دانند کشور بوروندی کجاست. جهل افتخار دارد؟ ظاهرا از نظر اینها بله. این هفده هزار نفر فکر می کنند این که نمی دانند بوروندی کجاست برای بوروندی مایه شرمساریست نه برای خود نادانشان.

نمونه های این نوع برخورد با آفریقا و کشورهای آفریقایی و مردمشان از طرف گروهی از ما ایرانیها زیاد است و نشاندهنده این تصور نزد آنها که «آفریقا را نمی شناسیم، چون ارزش شناخته شدن ندارد»، حتما چون در همین نادانیشان تصور ناقص و تحقیرآمیزی از آفریقا دارند که قاره عقب مانده و وحشی ایست که شناختنش برای ما فایده ای ندارد و رابطه با کشورهای آن هم هیچ نفعی برای کشورمان ندارد، خود برتر بینی و حماقت در حد اعلی، مبتنی بر جهل کامل. نقطه مقابل این تصور، شیفتگی ایست که برای اروپای غربی و آمریکای شمالی و استرالیا وجود دارد، که آن هم مبتنی بر شناخت نیست. و آن وقت تصویر خودمان کجاست بین این دو دنیا؟  حتما به آفریقا خیلی سریم و از دنیای پیشرفته خیلی کم داریم.

به قول یارو «کلّه تو کیبورد».

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

«سنگ صبور» عتیق رحیمی و «پریود» شاهین نجفی

رمان سنگ صبور نوشته عتیق رحیمی داستان زنی افغان است که از راه درد دل کردن و گشودن رازهای یک عمر برای شوهرش که جنگجویی زخمی و در حال اغماست و از هر گونه واکنشی ناتوان، به رهایی می رسد. در آغاز داستان، زن روزهایش به تسبیح گرداندن و ذکر گفتن می گذرد. روزها با نود و نه دور تسبیج طی می شوند و پبشرفت ذکر است که به او می گوید چقدر از روز گذشته و چقدر مانده، نه گردش عقربه های ساعت:

«و وقتی به دور هفتاد و دوم برسم، این ملای احمق به ملاقات تو خواهد آمد و طبق معمول مرا سرزنش خواهد کرد، که چرا خوب به تو نرسیده ام، درست به دستورهای او عمل نکرده ام، در دعا سهل انگاری کرده ام… وگرنه تو حالت خوب شده بود!… گفتن  این که باید روزی نود و نه بار یکی از نود و نه اسماء الهی را ذکر گفت که کاری ندارد… آن هم به مدت نود و نه روز! اما این ملای احمق نمی داند که چه وضعی دارد تنها بودن با مردی که…» زن کلمه ای را که می جوید نمی یابد، یا جرأت نمی کند بگویدش….»

زن بعد از نماز ظهر گوشش به صدای ملاست در بلندگوی مسجد که حدیث و وعظ سه شنبه را می گوید.

«… و امروز روز خون  است، چرا که در یک روز سه شنبه بود که حوا برای اولین بار حیض شد؛ که یکی از پسران آدم برادرش را کشت، که گرگوری و زکریا و یحیی علیهم السلام را کشتند…»

روز پیش می رود، زن از مرد پرستاری می کند، به بچه هایش رسیدگی می کند. از کوچه باز هم صدای ملا و سپس هیاهوی آماده باش جنگجویان شنیده می شود.

زن به بالین مرد باز می گردد و دوباره کنار مرد می نشیند به گپ زدن:

«الان ملا آمده بود. آمده بود با هم دعا بخوانیم. بهش گفتم که از دیروز پاک نیستم، مثل حوا. خوشش نیامد. نمی دانم چرا. چون جرأت کردم خودم را با حوا مقایسه کنم یا چون از قاعدگیم باهاش حرف زدم؟ غرغرکنان رفت. قبلا این طور نبود، می شد باهاش شوخی کرد. اما از وقتی شماها قواعد تازه در کشور برقرار کرده اید عوض شده. بیچاره می ترسد.

چه می گفتم؟… ها، از قاعدگیم می گفتم… البته بهش دروغ گفتم…   همان طور که به تو هم دروغ گفته ام… چندین بار!..».

ترانه پریود نجفی و نامجو را که شنیدم، خنده ام گرفت. ترجیع بند «تو هم که هر دفعه که ما رو می بینی پریودی» من را به یاد شیطنتی می انداخت که در صدا و چهره گلشیفته فراهانی بود که در نقش زن از پشت در به ملا می گفت «پاک نیستم» تا او را از سر باز کند. چند روز پیش فیلم سنگ صبور را دیده بودم که خود نویسنده رمان کارگردانی کرده و بر خلاف رمان به زبان فارسی است. مطمئن بودم که زنی که در ترانه نجفی است هم دروغ می گوید، و شکایت مرد هم از همین است که به وضوح می بیند که زن او را نمی خواهد. ممکن نیست که زنی هر بار که کسی را می بیند پریود باشد، مگر این که بخواهد از رابطه یا مثلا نماز خواندن و دعا کردن سر باز بزند؛ فقط به جای آن که مستقیما نه بگوید «عذر شرعی» می آورد، چون نه را از او نمی پذیرند، ولی عذر شرعی را چرا. من در این زن عاملیت دیدم، مثل شخصیت زن سنگ صبور، که از تن خود شرم ندارد و از حماقتهای جامعه سنتی استفاده می کند تا دمی مجال نفس کشیدن بیابد. در بسیاری از واکنشهای خشم آلود زنان ایرانی به این ترانه اما عدم اعتماد به نفس و ضعف دیدم، انگار از این عصبانی اند که این ترانه فضولانه و بی شرمانه یک نقطه ضعف خصوصی آنان را به ریشخند گرفته. ناگزیر فکر می کنم چنین واکنشهایی از زنانی بر می خیزد که در عمق ذهنشان از تن و ویژگیهای زنانه تن خود شرمنده اند یا بیزار و منزجر.

در شعر این ترانه خبری از انسجام معنا و یک دیسکورس کامل و منطقی و یا زبان شسته و رفته نیست. روایتی است آشفته از برخی از فلاکتهایی که هم مردان و هم زنان در سرزمین ما دچارش بوده اند و هستند. شوق مرگ با صدای آهنگران و روی مین رفتن بیشتر شامل حال مردان بود تا زنان. صیغه های زیر سن و دختران صادراتی البته زنند. نامه های ته چاه جمکران را اما هم مردان می ریزند و هم زنان، و اجتماع زیر ناف پول محور هم بلای جان همگان  است از زن و مرد. شاعران دردمند بیت رهبر هم دیده ایم از هر دو جنس نمایندگانی بینشان هست. روابط مرد و زن هم برای هر دو طرف دردناک می تواند باشد در شرایطی این چنین. با این تفاصیل، برداشت من این است که تلاش این ترانه در تصویر کردن انحطاط و رنج و فلاکت عاطفی و جسمانی همگانی است از جمله در روابط زن و مرد، نه در القای تقابل مطلق مرد و زن و قربانی بودن یک گروه و دژخیم بودن دیگری. اهمیت کار یا ماندگاریش با گذشت زمان معلوم خواهد شد، ولی تا همین اکنون جنجال و بجثی که به پا کرده است آشکار کننده رازهای درونی بسیاری از ما شده است.

آنچه از متن رمان سنگ صبور نقل کرده ام ترجمه خودم  است از صفحات 22 و 23 و 41 و 42 این نسخه:

Atiq Rahimi, Syngué sabour. Pierre de patience, Paris, P.O.L, 2008

dyn004_original_400_586_pjpeg_2500099_f33cb91e35f6a536d9ff214289c34410

در حاشیه | منتشرشده در بدست | ۱ دیدگاه

زمانی ایده حجاب اجباری مایه خنده بود

جمال عبدالناصر می گوید:

در سال 1953 (1332 شمسی) می خواستیم صادقانه با اخوان المسلمین همکاری کنیم. با رهبر اخوان دیدار کردم. پرسیدم خواسته های شما چیست؟ گفت باید در مصر حجاب زنان را اجباری کنید. هر زنی که از خانه خارج می شود باید حجاب داشته باشد.

خنده حضار.

ناصر: هر زنی که از خانه خارج می شود

یک نفر از میان جمعیت فریاد می زند: خودش حجاب بپوشد

خنده ناصر، خنده حضار، کف زدن حضار

ناصر: پاسخ دادم این به معنی بازگشت به دورانی است که دین حاکم بود (حکم بأمرالله)، دورانی که زنان فقط شبها حق داشتند از خانه خارج شوند

خنده حضار

ناصر: و گفتم به نظر من هر کس باید آزادی انتخاب داشته باشد. پاسخ داد که خیر. به عنوان حاکم مسؤول، تصمیم گیری بر عهده توست. گفتم استاد، شما خودتان دختری دارید که در دانشکده پزشکی تحصیل می‌کند و بی حجاب هم هست. چرا او را مجبور نمی‌کنید حجاب داشته باشد؟

خنده وکف زدن حضار

اگر شما نمی‌توانید یک دختر را که دختر خودتان هم هست وادار به پوشیدن حجاب کنید، چطور از من می‌خواهید که ده میلیون زن مصری را مجبور کنم؟

خنده حضار.

 

پیوند | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید